|
خدمات مشاوره و روانشناسي ارائه مطالب مرتبط با روانشناسي و آنچه كه بتواند لحظاتي هرچند كوتاه موجبات دل آرامي را فراهم آورد. درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید. اميدوارم از مطالب آن استفاده كامل ببريد و مرا از نظرات خود مطلع كنيد. آخرین مطالب نويسندگان I wish you a happy day my dear friend. A small but very meaningful thought : Nothing is interested in life if you are not interested. In this world, we are expected to play different roles from dawn to dusk. But believe me friend, nothing beats the joy of being our own self in whatever we do. Have a look at few such good thoughts before stepping into this wonderful day. Download link: http://wikisend.com/download/355194/gems.PPS چهارشنبه 03 خرداد 1391 :: 09:40 :: نويسنده : pcalborz
یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید: پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد. همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند: عجب بدشانسیای آوردی. پیرمرد جواب داد: "بدشانسی؟ خوششانسی؟ کسی چه میداند؟" چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانهی پیرمرد بازگشت. اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: "عجب خوششانسی آوردی!" اما پیرمرد جواب داد: "خوششانسی؟ بدشانسی؟ کسی چه میداند؟" بعد از مدتی، پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست. باز همسایگان گفتند: "عجب بدشانسی آوردی؟" و اینبار هم پیرمرد جواب داد: "بدشانسی؟ خوششانسی؟ کسی چه میداند؟" در همان هنگام، مأموران حکومتی به روستا آمدند. آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند. از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود، از بردن او منصرف شدند. "خوششانسی؟ بدشانسی؟ کسی چـــه میداند؟" هر حادثهای که در زندگی ما روی میدهد، دو روی دارد. یک روی خوب و یک روی بد. هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست. بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.زندگی سرشار از حوادث است. در واقع خوششانسی یا بدشانسی زاءیدهی ذهن ماست. دوشنبه 01 خرداد 1391 :: 07:33 :: نويسنده : pcalborz
1] Prayer is not a "spare wheel" that you pull out when in trouble, but it is a "steering wheel" that directs the right path throughout. دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت میکند. 2] Know why a Car's WINDSHIELD is so large & the Rear view Mirror is so small? Because our PAST is not as important as our FUTURE. So, Look Ahead and Move on. میدونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده. 3] Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn, but it takes years to write. دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول میکشه که آتیش بگیره ولی سالها طول میکشه تا نوشته بشه. 4] All things in life are temporary. If going well, enjoy it, they will not last forever. If going wrong, don't worry, they can't last long either. تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش میره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش میره، نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت. 5] Old Friends are Gold! New Friends are Diamond! If you get a Diamond, don't forget the Gold! Because to hold a Diamond, you always need a Base of Gold! دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری. 6] Often when we lose hope and think this is the end, GOD smiles from above and says, "Relax, sweetheart, it's just a bend, not the end! اغلب وقتی امیدت رو از دست میدی و فکر میکنی که این آخر خطه، خدا از بالا بهت لبخند میزنه و میگه: آرام باش عزیزم، این فقط یک پیچه نه پایان. 7] When GOD solves your problems, you have Faith in HIS abilities; when GOD doesn't solve your problems HE has Faith in your abilities. وقتی خدا مشکلات تو رو حل میکنه تو به تواناییهای او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمیکنه او به تواناییهای تو ایمان داره. 8] A blind person asked St. Anthony: "Can there be anything worse than losing eye sight?" He replied: "Yes, losing your vision!" شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت. 9] When you pray for others, God listens to you and blesses them, and sometimes, when you are safe and happy, remember that someone has prayed for you. وقتی شما برای دیگران دعا میکنید، خدا میشنود و انها را اجابت میکند و بعضی وقتها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است. >>10] WORRYING does not take away tomorrow's Trouble, it takes away today's PEACE. نگرانی مشکلات فردا را دور نمیکند بلکه تنها آرامش امروز را دور میکند. یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: 07:36 :: نويسنده : pcalborz
سالها پیش در كشور آلمان، زن و شوهری زندگی میكردند. آنها هیچگاه صاحب فرزندی نمیشدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر كوچكی در جنگل، نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود: نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. به نظر او ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر میكرد به هر دوی آنها حمله ميكرد و صدمه میزد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمیشنید، خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید، دست همسرش را گرفت و گفت: عجله كن! ما باید همین الآن سوار اتومبیلمان شویم و از اینجا برویم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر كوچك ' عضوی از ا عضای این خانوادهی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی میكردند. سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایهی مراقبت و محبتهای آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مأنوس بود. در گذر ایام، مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق، دعوتنامهی كاری برای یك مأموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن با همه دلبستگی بیاندازهای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مأنوس شده بود، ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگیاش دور شود. پس تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغوحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغوحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینههای شش ماهه، ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغوحش سپرد و كارتی از مسوولان باغوحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود، بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید. دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت، مرتب به دیدار ببرش میرفت و ساعتها كنارش میماند و از دلتنگیاش با ببر حرف میزد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری، با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه مأموریت به پایان رسید، وقتی زن بیتاب و بیقرار به سرعت خودش را به باغوحش رساند، در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد میزد: عزیزم عشق من، من برگشتم، این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم و در حین ابراز این جملات مهرآمیز، به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید. ناگهان، صدای فریادهای نگهبان قفس، فضا را پر كرد: نه، بیا بیرون، بیا بیرون: این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی، بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است. اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ببر مفهوم كلمات مهرآمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود، نمیفهمید، اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. برای هدیه كردن محبت، یك دل ساده و صمیمی كافی است، تا از دریچهی یك نگاه پرمهر، عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند. عشق و محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم برهم زدنی بهار كند. عشق یكی از زیباترین معجزههای خلقت است بطوری که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده، تفاوتی درخشان و ستودنی، چشمگیر است. محبت همان جادوی بینظیری است كه روح تشنه و سرگردان بشر را سیراب میكند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست. بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعكاسش كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر شیرین و ارزشمند گردد. در كورترین گرهها، تاریكترین نقطهها، مسدودترین راهها، عشق بینظیرترین معجزهی راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مسألهی پیش روی تو چیست، ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سرسختترین قفلها با كلید عشق و محبت گشودنی است. پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: 07:46 :: نويسنده : pcalborz
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: 07:22 :: نويسنده : pcalborz
*تنها اتاقی که همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش میمونه، که توش زندگی نکنی! اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زندهای! اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن! هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر میشود! حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود! گفت: چند سال داری؟ گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند سالهام! گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند! ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن! شرط دل دادن دل گرفتن است، وگر نه یکی بیدل میشود و دیگری دو دل! پروانه گاهی فراموش میکند که زمانی کرم بوده است و کرم نمیداند که روزی به پروانهای زیبا بدل خواهد شد... فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست! روزانه هزاران انسان به دنیا میآیند...* *اما انسانیت در حال انقراض است! وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن... وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن... باید از دوست داشتن آدما ترسید! پرواز كن آنگونه كه ميخواهي وگر نه پروازت مي دهند آنگونه كه ميخواهند سهشنبه 26 اردیبهشت 1391 :: 10:31 :: نويسنده : pcalborz
خدای عزيز! به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ امی خدای عزيز! شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری خدای عزيز! اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم. مَگی خدای عزيز! شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم. ناني خدای عزيز! در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟ جين خدای عزيز! آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ لوسی خدای عزيز! اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟ آنيتا خدای عزيز! آيا تو واقعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ نورما خدای عزيز! چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ جان خدای عزيز! من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ نيل خدای عزيز! آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که نسبت به ديگران همانطور رفتار کني که آنها نسبت به تو رفتار میکنند اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم. دارلا خدای عزيز! بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود. جويس خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی. دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم) خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی. بروس خدای عزيز! برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها! دنی خدای عزيز! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش. تام خدای عزيز! فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد. روث خدای عزيز! من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. اليوت خدای عزيز! از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم. راب خدای عزيز! برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟ مارشا خدای عزيز! من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کريس خدای عزيز! ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده. با احترام دونا خدای عزيز! آدمهای بد به نوح خنديدند تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم. ادی خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم. دين خدای عزيز! فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم. چارلز خدای عزيز! هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود. یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: 08:07 :: نويسنده : pcalborz
شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: 07:40 :: نويسنده : pcalborz
مادر کودکش را شیر میدهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن میآموزد وقتی کمی بزرگتر شد ... کیف مادر را خالی میکند تا بسته سیگاری بخرد بر استخوانهای لاغر و کمخون مادر راه میرود تا از دانشگاه، فارغالتحصیل شود وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا میاندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی ترتیب میدهد و میگوید: «عقل زن کامل نیست»
موضوعات
پيوندها |
|||
|
|